محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
838
قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى )
و نه فرداى آن طعام بسيارى خورند و چون برسد اين دوا را ماه شانزدهم فراگرفته مىشود از آن نصف عدسى پس حل كرده مىشود با آب باران تازه كه از آن روز كه از آن شب كرفته باشند و يا باب تكرك پس كشيده شود در چشم صاحب عمى عتيق يا حديث صبح و شام و وقت خواب چهار روز متوالى پس بدرستى كه برى مىشود از عمى و چشم آن روشن ميكردد و اكر در اين چهار روز روشن نكرديد پس تا هشت روز بدستور مذكور بان اكتحال نمايند و ديده نشده كه برسد بهشت مكر آنكه شفا يافته باذن اللّه عز و جل و چون برسد اين دوا را ماه هفدهم نافع است باذن اللّه عز و جل از براى جذام چون بكيرند از آن مقدار يك بندقه با روغن پاچهء كاو و به روغن پاچهء كوسفند وقت خواب و صبح ناشتا و بكيرند از آن حبهء و با روغن پاچهء كاو بان تدهين جسد نمايند و دلك نمايند بان بدن را دلكى شديد و بكيرند از آن مقدارى قليل و بان سعوط نمايند با دهن زيتون يا با روغن كل سرخ بوده باشد سعوط بان اخر روز در حمام و چون برسد اين دوا به ماه هژدهم نافع است باذن اللّه عز و جل از براى بهق آنچنان به قى كه بوده باشد شبيه برص الا آنكه چون تيغ زنند موضع آن را خون بيرون آيد و بايد كه فراگرفته شود از براى اين مرض ازين دوا اين مقدار نخودى و آشاميده شود با روغن بندق يا روغن بادام تلخ يا حب الصنوبر بعد از طلوع صبح و سعوط كرده شود ازين دوا مقدار حبهء با يكى از ادهان مذكوره و دلك كرده شود با اين دوا با نمك طعام جسد او را و راوى كويد كه سزاوار نيست كه تغير داده شود اين ادويه از حدهائى كه قرار داده شده و كذاشته شده كه ذكر يافته پيش ازين به جهت آنكه اكر مخالفت كرده شود هر اينه ميكردد مخالف عمل انها و نفع نميدهند به چيزى از آن و هرگاه برسد اين دوا را ماه نوزدهم فراگرفته مىشود حب الرمان شيرين پس فشرده مىشود و بيرون آورده مىشود از آن آب پس آشاميده مىشود ازين آب با شحم حنظل مقدار يك حبه پس آشاميده شود ازين دوا با آب كرم كه موجب شفا است از سهو و نسيان و بلغم سوخته و تبهاى كهنه و تبهاى تازه بهم رسيده چون ناشتا آن را بياشامند و چون ماه بيستم شود از ساختن اين مىباشد نافع باذن اللّه عز و جل از براى كرى كوش چون بخيسانند كندر را در آب پس بكيرند آب آن را و حل كنند در آن مقدار دانه عدس متوسطى ازين دوا و بچكانند در كوش او پس اكر شنيد بهتر و الا سعوط كنند صبح روز ديكر از آن آب مقدار عدسى ريزند بر يافوخ آن باقى مانده از سعوط را و مبرسم كاه سنكين شود بر آن مرض و دراز كردد كردن و دراز كردد زبان او بايد فراگيرد حب العنب حامض و بخورد آن را پس بياشامد ازين دوا پس بدرستى كه ميكردد منتفع بان و موجب تخفيف مرض او مىشود و هر چندان اين دوا كهنهتر مىشود مىباشد بهتر و بايد كه فراگرفته شود از كهنهتر از آن مقدارى كمتر توضيح وجه تسميهء اين دوا بشافيه بلفظ تانيث كه دال است بر جمعيت به سبب اشتمال اين دواست بمنافع بسيار [ امراضى كه اين ترياق در درمان آنها مفيد است ] فالج بكسر لام باصطلاح اطبا استرخاى تمام نصف بدن است از سر تا بقدم و اين اصطلاح موافق است با لغت عرب زيرا كه عرب ميكويد فلجت الشىء فلجتين يعنى آن را منشق نمودم به دو نصف و بعض اطبا كفته كه فالج استرخاى يكى از دو شق بدن است سواى سر و صاحب كامل الصناعة بر اين قول است و قدماء اطبا فرق ميان فالج و استرخا نكرده شيخ رئيس رح كفته كه هرگاه فالج را بمعنى استرخا بكيريم مطلق پس مىباشد از آن قسمى كه بوده باشد عام هر دو شق بدن سواى اعضاى راس كه اكر عام به اعضاى راس نيز باشد شكته مىباشد همچنان كه مىباشد قسمى از آن مخصوص است به يك انگشت و كفته كه لقوه بفتح لام و كسر لام نيز علتى است كه منجذب شود به سبب آن يك شق از وجه بسوى جهت غير طبيعى پس برايد نفخه و بزاق از دهان از يك جانب و نيك نباشد ملاقات هر دو لب و منطبق نكردد هر دو پلك يك چشم بيكديكر دبيله بعضى كفتهاند كه دبيله بلفظ تصغير هر ورمى است و اكر عارض كردد از داخل آن موضعى كه ريخته شود در آن ماده پس آن را دبيله كويند و آن مخصوص است باسم ورم و از دبيلات آنچه بوده باشد مادهء آن حار مخصوص است باسم خراج املى كفته كه دبيله ورم كبير مستدير الشكل است كه جمع كردد مده در جوف آن و بعض اطبا كفتهاند كه دبيله دمل بزركى است كه آن را دهانهاى بسيار باشد و آن را به فارسى كفكيرك كويند و بعض ديكر از اطبا كفتهاند كه دبيله معرب دبيله در فارسى بمعنى كيسه است يعنى دمل دو كيسه و آن قسمى از دمل است كه آن را يك بيله باشد كه در ميان آن مده جمع مىباشد و در ميان آن بيله بيلهء ديكر مىباشد كه در آن مادهء غليظى مىباشد خراج و دمل ورمى را كويند كه جمع شود مادهء آن در يك پيله و اين قول اقرب بصواب است [ كزاز ] و كزاز بضم كاف كفته مىشود بر تشنجى كه ابتداى آن از عضلات ترقوه باشد پس موجب تمدد آن عضلات كردد بسوى قدام يا بسوى خلف يا بهر دو جانب و كاهى كفته مىشود كزاز بهر تمددى كه بهر عضوى كه باشد و كاهى اختصاص داده مىشود لفظ كزاز از تمدد آنچه بوده باشد به سبب برد مجمد از داخل يا از خارج خواه بوده باشد از يك جانب يا از دو جانب [ شوكه ] و شوكه صاحب قاموس كفته كه مرضى معروف است و آن ورم صفراوى است كه حادث شود بر بالاى جسد صاحب بحر الجواهر كفته كه الشوكه حمره تعلق الجسد و الوجه و كفته كه مراد از شوكه اينجا ريحى است كه حادث شود از كزيدن عقرب و امثاقل آن و بعضى مترجين اين حديث كفته كه تعريف مذكور درين حديث از براى سبل خلاف آن معنى است كه مشهور است ميان اطبا زيرا كه درين حديث تفسير شده رنج سبل بانكه رنجى است كه برويد شعر زايد در پلك چشم و شيخ الرئيس كفته كه سبل غشاوهايست كه عارض ميكردد چشم را از انتفاخ عروق ظاهره در سطح ملتحمه و قرنيه و از انتساج چيزى ما بين آن عروق كه مانند دخان است علامه شيرازى در شرح قانون كفته كه اطبا تحقيق كلام در سبل ننمودهاند حتى آنكه شيخ الرئيس با جلالت قدر نيز حقيقت سبل را آنچه بوده باشد حق بيان كرده و حق آن است كه سبل عبارت است از اجسام غريبه شبيه بعروق و غشاى رقيق غريب كه متولد شوند در چشم از قدّس سره ميفرمايند كه نيست مخالفت ميان تفسيرى كه از براى سبل در حديث وارد شده و آنچه اطبا در تعريف سبل اوردهاند چه از لوازم سبلى كه اطبا تعريف نمودهاند آن است كه بان موى زايد در پلك رويد پس آنچه در حديث وارد شده تعريف بعرض عام و آنچه اطبا ذكر كرده تعريف ماهيت آن است پس نيست مخالفت ميان اين دو قول [ خام ] و خام بلغمى است كه هنوز نضج نيافته صاحب بحر الجواهر كفته كه بلغم غير طبعى مختلف القوام است در وقت و غلظت و اطلاق كرده مىشود نيز بر چيزى كه مرتب باشد در قاروره كه بوده باشد رقيق الاجزاء غير ملين و در حديث است ( و المسل الذى بالقيح و هو الماء الاصفر فى البطن ) بعض از مفسرين ياخذ بالنفخ خوانده و كفته مراد از آن قولنج مرامرى است و اين قول در نهايت بعد است بلكه مراد حضرت ع سبلى كه شروع كرده باشد به تقيح پيش از آنكه شروع بامدن مده كرده باشد چه هرگاه در سل مده